پوریا

* عيد بعثت آخرين پيام آور عشق و مهرباني ، عيد نزول قرآن بر زمين خاکي ، تهنيت باد .
* بلاخره دست از دلم برداشتم و قالب رو عوض کردم . ديگه حوصله‌ام سر رفته بود ، چند وقت پيش يکي از دوستان پيام گذاشته بودن تو که اينقدر قالب طراحي مي کني ، يکي هم براي خودت درست کن ! ديدم خوب بد فکري هم نيست ، اما نشستم هر چقدر فکر کردم هيچي به مخيله مبارک نرسيد که درست کنم . خلاصه صبر کردم تا اين شد ديگه :) خدا به داد برسه تا کي اين قالب رو محبورين تحمل کنين . راستي تا يادم نرفته ، همين الان بگم عکسهايي رو که داخل Banner می بينيد هيچ ربطي به فرد ديگه‌اي نداره و متاسفانه يا خوشبختانه همشون عکسهاي خودمه :)
* خيلي خبرها بود ... مراسم ميلاد امام حق (ع) ، اميرالمومنين که همراه با برگشتن مسافرهاي ما از مدينه و مکه شده بود ، خيلي عالي بود ... همين طور قرار سياحتي - زيارتي جمکران ... اما کوهي که جمعه پيش با نصرالله سکرتر (محمد) ، لات جوانمرد (عليرضا) و بولک (وحيد) رفتيم يک چيز ديگه بود . هر چي فکر کردم چي بنويسم نشد ! خواستين بدوين چقدر خوش گذشت ، در حاشيه و اصل ! سفر که محمد نوشته و عليرضا هم عينا Copy/Paste کرده رو بخونين ، وگرنه از دست دادين :)
* مدرسه‌ها هم باز شد ! ديروز چقدر دلم براي خودم تنگ شده  ... براي روزهايي که صبح اول صبح مهربان نوازشهاي مادر از خواب بيدار مي شدم تا همراه عزيز پدر به سمت مدرسه برم ، براي روزهايي که روپوش سرمه‌اي لباس هميشگيم بود ، براي روزهايي که نمره 20 قشنگترين خوشحالي بود برام ، براي روزهايي که ثلث اول و دوم و سوم رو ميگذرونيم تا به تابستون برسيم ، براي روزهايي که دعا مي کرديم برف بياد تا مدرسه‌ها تعطيل بشه ، براي روزهايي که مناسبت بود و حاضر بوديم از صبح تا ظهر فقط سر صف باشيم اما درس تعطيل باشه ، براي روزهايي که مبصر مي شديم و فکر مي کرديم مهمترين شغل مدرسه رو بعد از مدير داريم ، براي روزهايي که وقتي معلم مي گفت برو گچ بيار فکر مي کرديم مهمترين کار رو داريم انجام ميديم ، براي روزهايي که تمرين سرود داشتيم ، براي روزهايي که به عشق نميه شعبان و دهه فجر بعد از ساعت مدرسه نمي رفتيم خونه تا کلاس رو تزيين کنيم ، براي روزهايي که جنگ بود و درس رو از تلويزيون مي‌ديديم و ياد مي گرفتيم و فقط ميرفتيم امتحان مي داديم ، براي روزهايي که عاشق صداي زنگ بوديم ، براي روزهايي که تفريحمون تو همون يک ربع زنگ تفريح بين کلاسها خلاصه مي شد و زيباترين تفريحها رو داشتيم ، براي روزهايي که وقتي صداي زنگ خونه ميومد ميدويديم تا برسيم سر قرارها تا دسته جمعي با بچه‌هاي کلاس به سمت خونه را بيفتيم ، براي روزهايي که ... روزهاي بچگي کنار دست بابابزرگ که نشسته بودم ، مي گفت عمر چقدر زود گذشت ، و به اين حرف مي خنديدم ! ... اما اگر قرار باشه باقيمانده عمر هم به همين سرعت بگذره ، هيچي نمي فهمم ... خدايا دلم چقدر تنگه و خودم خبر ندارم !
* يادم آمد ، شوق روزگار کودکي
مستي زمان کودکي
رنگ گل جمال ديگر در چمن داشت
آسمان جلال ديگر پيش من داشت
شور و حال کودکي بر نگردد دريغا
قيل و قال کودکي بر نگردد دريغا
به چشم من همه رنگي فريبا بود
دل دل دور از حسد من شکيبا بود
نه مرا سوز سينه بود
نه دلم جاي کينه بود
روز و شب دعاي من
بوده با خداي من
کز کرم کند حاجتم روا
آنجه مانده از عمر من به جا
گيرد و پس دهد به من دمي
مستي کودکانه مرا

چهارشنبه ٢ مهر ۱۳۸٢ | ٩:٥٩ ‎ب.ظ | پوریا | نظرات () |

www . night Skin . ir