درخت اسم خدا را زمزمه کرد ...

* به نام حضرت دوست؛
که هر چه داریم از اوست ...

* قراره دوباره بنویسم. یعنی خودم با خودم قرار گذاشتم که این کار رو بکنم، و این اتفاق مهم رو باز هم به خودم تبریک میگم. چون فکر می کنم بقیه میتونن اینجا بیان، میتونن هم نیان! نیومدنشون که تبریک نمیخواد، ولی اومدنشون هم بستگی داره ... بی خیال! حوصله یأس فلسفی ندارم؛ دلم میخواد بنویسم. اینکه چی می نویسم و ممکنه چند وقت یک بار بنویسم رو هم نمیدونم. حالا که دارم می نویسم، به کوری چشم اونهایی که نمیتونن نوشتن من رو تحمل کنن ;) (خدای نکرده به سلمان و مرتضی برنخوره یهو)

* این قدر اتفاق افتاده که نمیدونم کدوم رو باید تعریف کنم و چی بگم. اصلاً اتفاق‌هایی که تا حالا افتاده رو بی خیال، قرار شد از این به بعد رو بگم دیگه. به طور خلاصه بگم... عروسی رو که گفته بودم، بعدش خبر خوب به غیر از تولد مسیحا صوفی، پسر داداش پیام چیزی یادم نمیاد. این به معنی این هست که بنده عمو شدم ... عمو پوریا :) جالبه؛ ولی خیلی حال میده. یه پسر تُپُل مُپُل و شیطون که روز به روز هم شیرین‌تر میشه؛ اینم از مسیحا. امیدوارم از این به بعد فقط خبرهای خوب باشه! البته با این اوضاع خوبی که تو کشور هست ... ایشالا خبر خوب باشه! چی بگم، فردا منم باید برم آب خنک بخورم. اینجا حرف سیاسی نزنم بهتره، به خصوص که این آقای سفیر هم خیلی خطرناکه :)

* سال‌های سال، درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه‌ای سیبی سرخ به دنیا به آمد. سیب‌ها هر کدام یک کلمه بودند، کلمه‌های خدا. مردم کلمه‌های خدا را می گرفتند و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند. درخت اما می دانست، خدا هم.
درخت اسم خدا را به هرکس که می رسید می بخشید. آدم همه اسم خدا را دوست داشتند، بچه‌ها اما بیشتر. و وقتی سیب می خوردند، خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت.
درخت سیب زیادی پیر شده بود، خسته بود. می خواست بمیرد؛ اما اجازه خدا لازم بود. درخت رو به خدا کرد و گفت : «همه عمر اسم شیرینت را بخشیدم؛ اسمی که طعم زندگی را یادآدم‌ها می داد. حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم.»
خدا گفت : «عزیز سبزم! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن. آخرین سیبت، سهم کودکی است که هنوز دندان‌هایش جوانه نزده، این آخرین هدیه را هم ببخش. صبر کن تا لبخندش را ببینی.»
و درخت یک سال دیگر هم زنده ماند. برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک اخرین سیب را از شاخه چید، خدا لبخند زد و درخت، آرام در آغوش خدا جان داد.
عرفان نظرآهاری

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرتضی سبحانی نیا

سلام آقا جان ، بد اصفهاني خودمون ! چطوري ؟ بعد اين همه پيغام پسغام اين تحريك اذهان عمومي چه صيغه ايه؟ !! چرا مثل آدم كامنت نمي زاري برادر پوريا ؟ به هر حال ما كه از بودنت و سلامتت خوشحاليم و اميد كه برادر زاده ها ببيني آقا عمو . راستي من كه منظور سلمان رو فهميدم . ولي معمولا ادب و آداب رفاقت حكم مي كنه يه بلا نسبت هم آدم بگه . من هم يك نفر مثل هيلي ها تو طيفي كه هم سابقه جهاد داره هم مبارزه براي انقلاب دارند . مخالف تند روي و كند روي ها . راستي اين بده كه آدم همه فشارهاي اتمسفر سياسي كشور رو بعد از مدتها بياد تو روي رفيق قديميش بالا بياره . نه ؟ البته سلمان كوچولوي ما براي ما خيلي عزيزه . خيلي . اميدوارم همه شاد باشند و پاينده ارادتمند آقاي سفير

عمه خانم

خوش اومدين . دره پرشين بلاگ به روي همه بازه .. چه بنويسي چه ننويسي .. ..

سلمان

سلام. مُردي؟ ديگه نمي نويسي؟ نكنه مرتضي راپورتت رو داده و به عنوان سرسلسله جلبكهاي سبز گرفتنت ؟

مرتضي سبحاني // آقاي سفير

سلام برادر . با گفتگويي با رئيس مجلس شوراي اسلامي بروز هستم . راستي افطار بدي بد نميشه خسيس ! آقا جوون !! ( لهجه اصفهاني فيلم در مسير زاينده رود !!) . رمضان مبارك

مرتضی سبحانی نیا / آقای سفیر

سلام برادر کجایی ؟ وبلاگ نویسی یعنی وبلاگ بنویسی !! نه اینکه سک سک کنی 6 ماه 6 ماه ! برادر پوریا نگرانتیم ! باش و بمان ! از طرف برادران مورد اشاره سلمان !!

پریا

قرار بود!! دوباره بنویسین؟!

سارا

خودتون گفتین که معلوم نیست چند وقت یکبار بنویسین اما امیدوارم سالی 1 بار نباشه!!

اسی

سلام

اسی

سلام اسی هستم [تایید]