بچه قورباغه و کرم ...

* به نام حضرت دوست؛
که هر چه داریم از اوست

* میدونم، قرار بوده زود به زود بنویسیم مثلاً! 12 روز دیگه هم نمی نوشتم قشنگ 6 ماه شده بود کاملاً! زندگی مگه میزاره، آدم نه می فهمه چه جوری صبح شده نه اینکه چه جوری شب شده! خیلی بده، دلم بیشتر برای مریم بانو می سوزه... بنده خدا هیچی به هیچی، نمی فهمه زندگی چی هست! صبح 6 با هم از خواب بیدار میشیم و من میرم سرکار تا بوووووق سگ! شب اگر خیلی خیلی زود بیام خونه ساعت 6:30 شده و وقتی هم میرسم با جنازه هیچ فرقی نمی کنم! نه جون دارم حرف بزنم، نه کاری بکنم... فقط ولو، جلوی تلویزیون (منظورم صدا و سیما نیست، کلاً تلویزیون رو میگم... هر تصویری به غیر از صدا و سیما) و وسط کار هم خواب. شام رو هم به زور میخورم، چه برسه به کانون گرم خانواده :) تازه معمولا خیلی کم میشه همین 6:30 هم بیام خونه، اگر خونه خودمون باشیم که میشه 7:30 به بعد؛ اگر هم خونه نباشیم و خونه بابا و مامان‌ها باشیم که برسیم خونه شده 12. خلاصه که این قدر مملکت گُل و بُلبُل هست که برای یُخده پول که آخر ماه میخوان به اسم حقوق بگیریم، وضعیتمن اینجوریه! زندگی رو بی خیال شدیم که پول در بیاریم و پول رو وقتی می گیریم به دو ساعت نشده تموم شده! عالیه، حرف نداره :)

* پریناز هم عروس شد :) چقدر خوش گذشت و چقدر خوشحالم. یکی یه دونه خواهرم هم عروس شد و من تو لباس سفید دیدمش، حالا درسته عروسی نبود و عقد بود ولی خب اصل کار همین عقد بود. عروسی که یک مراسم هست الکی، وگرنه شاه دوماد الان همه کاره ست :) درسته پریناز، یه کم بی معرفت هست و کلاً تحویل نمی گیره (خودش میدونه چرا این حرف رو میزنم) اما خب من مثل پریناز نیستم ;) کلی خوشحالم و امیدوارم کنار احسان تا همیشه خوش و خرم و ... سبز زندگی کننن :)

* دل کندن، بدترین چیزی هست که تو این دنیا ممکنه برای هر کسی اتفاق بیفته. مرگ هم یه جور دل کندن هست و برای همین خیلی سخته! خلاصه دل بستن به هر چیزی که آخرش باید دل بکنی ازش، خیلی حس بدی ایجاد می کنه. فکر کن خونه‌ای که از روز اول زندگیت اونجا بودی، بچگیت رو اونجا بودی، بزرگ شدی، مدرسه رفتی، عروسی بوده، عزا بوده، هیئت بوده، مهمونی بوده، و .... همه چی! بعد از 31 سال باید بزاریش و بری... مطمئنم خیلی از بچه‌هایی که دارن این مطلب رو میخونن می فهمن چی میگم من، برای اینکه بعضی خاطره‌های خوبی که داشتن تو همین خونه بوده. کلی ازدواج‌های وبلاگی، تو همین خونه جرقه خورد. کلی قرارهای وبلاگی، تو همین خونه برنامه ریزی شد و براش جلسه برگزار شد. کلی پاتوق‌های الکی تو همین خونه بود، بعد از سینما و زیر بارون مثل دیوونه‌ها راه افتادن تا برسی خونه پوریا و ... یادش به خیر، روزهای خوبی بود. خونه پدری، خونه مادری، خونه مامان بزرگ، خونه بابا بزرگ که خودش زودتر از خونه‌اش رفت، تا یک ماه دیگه بیشتر نیست. نهایت 10 دی، باید بریم از اونجا...

* آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند؛ آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»، کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم، قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم»، ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد، درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه‌ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»، بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود، من این پا ها را نمی خواهم... ...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم، قول بده که دیگر تغییر نمی کنی»
بچه قورباغه گفت قول می دهم. ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه‌ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی» بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش، دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را... این دفعه ی آخر است که می بخشمت»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد، درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه‌ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت. کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی» و کرم گفت: «آری، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی. خداحافظ...» کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
...
یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد. آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه‌ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...» ولی قبل ازینکه بتواند بگوید: «...سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است ...
... با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند ...
... نمی داند که کجا رفته

(جی آنه ویلیس)

/ 15 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمه خانم

يه بار نظر گذاشتم انگار نيومد .. گفتم آخي پريناز عروس خوشحال شدم ... جدي خاطره داريم ... يه روزي خونه پوريا تو شهرك ورد زبون وبلاگيها بود .. مخصوصا نيمه شعبان ... جشنش همش برام خاطرات خوبيه كه خاطرات خوب رو هميشه نگه ميدارم ...جدي از شهرك ميرين كجا ؟

یوسف

خوبی و خوشی و ناراحتی و دلتنگی... همه چی تو این متنت بود... دیده بان برج مینو

ساکت

می بینم که همچنان مشغول غُر زدنی! خدا رو شکر! معلومه که حالت خوبه و اوضاع کاملاً بر وفق مراده! سلام برسون!

آقاي سفير

خجالتم خوب چيزيه ! تعطيلش كن رسما بدونيم خبري نيست ! ارادتمند آقاي سفير

سارا

سلام. همچین نوشتین تا بوق سگ! که آدم فکر می کنه مثلا منظورتون 12-1 شبه! پس ما چی بگیم که اگه شب ساعت 10 بیان خونه کلی ذوق مرگ میشیم که به به چه زود اومدی!! عروسی و اینا رو هم که قبلا تبریکات عرض کردیم... انشاالله همیشه شاد و خوشبخت باشن و باشید! این آپ کردن ها هم حکایتیه برای خودش!

سارا

راستی این دفعه از 6 ماه هم گذشته ها. نمی خواید یه فکری کنید؟

یوسف

تو گرفتاریت زیاد شده بازم که ننوشتی... مثل خودم که بعد 14 ماه نوشتم.... شاید اینبار که رفتم مشهد بیشترین باری بود که یادت کردم... مخصوصا تو صحن ازادی که با بچه ها ایستادیم دم در به خوندن .... دیده بان برج مینو

سلمان

سلام. نیمه شعبان ، مهمونیها، قلیون شیر و آبلیمو ...... عجب دورانی بود. یادش به خیر

امیر

ببخشید که میپرسم شهرت شما شهبازیه

امیر

ببخشد که میپرسم فامیلی شما شهبازیه؟ تو اهواز زندگی میکنید؟