قالی بزرگی است زندگی ...

* به نام حضرت دوست؛
که هر چه داریم از اوست ...

* ساعت 2:30 نیمه شب، اراک، هتل - یکی از شبهای به یاد موندنی. اول بشینی فیلم ببینی و بعد این قدر بخندی که همه عضله‌های شکمت درد بگیره و بعدش هم ... همه انرژیت تخلیه بشه که بشینی پای لپ تاپ و با اینترنت داغونی که هتل داره بخوای بعد یک سال و 6 ماه و 4 روز وبلاگ بنویسی. چه حس غریب اما قریبی شده امشب! نمیدونم چی بنویسم، فقط این قدر این دور و بر نیستم و پراکنده شدم که دلم خواست همه این آشفتگی رو یک جا متمرکز کنم. یه جور حس تنهایی، یه جور حس یهو خالی شدن - البته نه اینکه یهو، همین الان باشه، یهویی که چند ماه طول کشیده و هنوز هم ادامه داره -، یه جور حس اینکه هر کاری می کنی باز هم خودتی و خودت، یه جور حس اینکه هر چقدر سعی می کنی از این حس در بیای بیشتر غرقش میشی، یه جور حس خوبِ بد و شاید هم حس بدِ خوب! پارادوکسی شده، چقدر گفتنش سخت شده، اصلاً چقدر حرف زدن سخت شده. یکی می گفت: «آدم‌ها لالت می کنند، بعد هی می پرسند چرا حرف نمی زنی؟! این خنده دار ترین نمایشنامه دنیاست.» راست میگه، جدی راست میگه.

* تو این حس و حال باشی؛ مازیار فلاحی هم بخونه ... یعنی دیوانه کننده است. حس عجیبی که صدای این خواننده داره، معلوم نیست آدم رو به کجا می بره! بی خیال، بگذریم ... «گُم شدم تو دل بارون، با یه حال عاشقونه ...»

* نمی خوام اینجا وارد بحث‌های عقیدتی و عرفانی بشم، ولی دنیا (همین دنیای دو قطبی که داریم توش زندگی می کنیم) یواش یواش به روزهای التهاب خودش نزدیک میشه. همونطور که گفته بودن، سال 2012 آغاز جنگ‌هایی هست که ابزار جنگیش افکار و تشعشعات ما هست! تقابل شعور مثبت (الهی) و شعور منفی (شیطانی) به وضوح دیده میشه، و هر روز یک فراز و نشیب رو داریم می بینیم. فقط امیدوارم اول خودم و بعداً همه، بتونیم سر بلند از این مرحله بیرون بیایم. آستانه عصر هوشمندی، بسیار سخت خواهد بود. اتفاق‌هایی که تو زندگی همه ما داره میفته، کوچک و بزرگ بی دلیل نیست. یه کم بیشتر فکر کنیم! اختلاف‌های خانوادگی، درگیری‌های شخصی و ... نشانه است. خیلی ناراحتم، حداقل برای چیزهایی که دور و برم داره اتفاق میفته و مطمئنم نشانه‌ای از همین عصر هست، اما ... به هر حال نمیشه و نمیتونم بی تفاوت باشم. جدایی‌‌هایی که داره شکل می گیره و بزرگ میشه، دوری‌های نزدیک‌ترین و عزیزترین دوستانم از هم و بدتر از همه ... دل گرفتگی‌هایی که بدجوری باش درگیر شدم.

* به رسم همیشگی، و ضمن احترام به بانوی ادب؛ سرکار خانم عرفان نظر آهاری:
هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند
تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند:
این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد
این فرش فاجعه است...
با زمینه سرخ خون...
و حاشیه های کبود معصیت ...
با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم...
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می بافی ومن می بافم واومی بافد
همه با فنده ایم
می بافیم و نقش می زنیم
می بافیم و رج به رج بالا می بریم
می بافیم و می گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید وآدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد
آمیزه ای از زیبا و نا زیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند
طرح و نقشت نیز...
وهزارها سال بعدآدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را تو بافته ای
کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی..........


(عرفان نظرآهاری)

/ 1 نظر / 19 بازدید

وبلاگ شما جهت معرفی در بخش قدیمی ترین وبلاگهای پرشین بلاگ و تقدیر از شما انتخاب شده است . لطفا با شماره ی 88302127 سرکار خانم نیکنفس تماس بگیرید و یا با آدرس fans@persianblog.ir مکاتبه کنید