نشان لياقت خدا ...

* به نام حضرت دوست،
كه هر چه داريم از اوست ...

* چه معضل بزرگي شده اين وبلاگ نوشتن من! يكي نيست بگه مگه مجبوري وبلاگ بنويسي، خب ننويس ... خيال همه هم راحت ميشه! جالبه من از ازل همين جور بودم، يعني از وقتي شروع كردم به وبلاگ نوشتن يك خط در ميون مي نوشتم باز هم از رو نرفتم... هر دفعه هم ميومدم همين غُر غُر ها رو مي كردم ;) يك چيز جالب‌تر اينکه خيلي خوب مي نوشتم، با همشهري هم مصاحبه كردم. اينجاست كه آدم مي فهمه چقدر اوضاع مملكت بي ريخت هست ;) البته از خيلي چيزهاي ديگه ميشه فهميد اوضاع مملكت چقدر بي ريخت هست، اما چون من قرار هست سياسي حرف نزنم براي همين هيچي نميگم. اصلاً دهن من بوي شير ميده، من رو چه به سياست ;) يه غلطي كردم، يك زماني، تو يك انتخاباتي، به يكي راي دادم... فهميدم چه اشتباهي كردم. چي داشتم مي گفتم، امان از اين سياست كه آخرش حساب من رو ميندازه با كرام الكاتبين! بله، خلاصه من همين وضعيت رو داشتم از عهد عتيق، خودم هم ميدونستم... هر دفعه هم مي نوشتم، ولي باز هم ميان ميگن اي بابا هنوز كه ننوشتي و ...يك چيز جالب‌تر، يك زماني بود كه محبوبه بانو هم لطف كردن و مي نوشتن اينجا، گذشت اون روزها. شما هنوز نميدونين انگار اينجا رو پوريا داره مي نويسه ؟! ميام يه حرفي ميزنم، شما چرا باور مي كنين. به پير و پيغمبر قرار بود وبلاگ خانوادگي صوفي از اول فروردين 86 راه اندازي بشه، اما به دلايل مختلف راه اندازي نشد. يكي از مخالين هم همين پريناز؛ خواهر جان گرامي بود، و البته نميدونم هنوز هست يا نه! به هر حال اون هم راه ميفته، عجله نكنين... ناگفته نمونه كه اگر اول همون نوروز نوشته بودم و نوشته بوديم، كلي ماجرا خونده بودين در اين 54 روز گذشته ;) ولي قول ميدم در اسرع وقت، شايد تا آخر همين هفته ... دقت بكنين، شايد !!! :)

* يك زماني مي گفتم كارمند شدم، همه خنده‌شون مي گرفت. بعد مي گفتم كارمند شركت ملي گاز شدم، بيشتر خنده‌شون مي گرفت. تو قالب‌هاي من نمي گنجيد ساعت 8 صبح بخوام كيف به دست دم در اداره حاضر باشم و كارت ساعت زني رو دستم بگيرم و قيييزززز (اين صداي كارت بود كه كشيده ميشه به دستگاه) كارت بزنم و بشينم سركارم! جالب هست به خاطر همين تو قالب نگنجيدن اوايل كار حداقل هميشه 20-30 دقيقه تاخير داشتم تا اينكه خوب شدم. اوايل لحظه شماري مي كردم كه ساعت 4:30 بشه و جيم بزنم. اما ديگه بعد از چند وقت عشق اضافه كاري باعث شد حراست ميومد بيرونم مي كرد ;) دوران خوبي بود، تجربه قشنگي كه باعث شد اگر چه كارهاي متفرقه به صورت آزاد و پراكنده و پاره وقت داشتم، ولي نمك گير كارمندي بشم. خلاصه دست تقدير و همون قضيه سياست و راي كذايي كه خودم هم يكي از عواملش بودم باعث شد با شركت ملي گاز خداحافظي كنم :) بهمن 1384 كه شروع خيلي اتفاق‌هاي عجيب (، اما واقعي) تو زندگي من بود مصادف شد با بي كار شدن من. يك سال زمان خوبي بود براي امتحان دادن، و جالب اينكه بهمن 1385 كه اتفاق‌هاي عجيب (، اما واقعي) تموم شد تونستم باز هم كارمند بشم. كارمند شبكه جهاني جام :) خوشحالم، همين ...

* از جنگ بر مي گردي، خدا مي داند كه به جنگ رفته بودي.خاك روي پيراهنت را مي تكاند و نشان لياقتي به تو مي دهد. نشان لياقتش اما مدالي نيست كه بر گردنت بياويزي. نشان لياقت خدا تنها چند خط ساده است.
از جنگ بر مي گردي، هيچ كس اما به استقبالت نمي آيد. هيچ كس نميداند كه به جنگ رفته بودي. با شكوه ترين جنگ‌ها اما همين است. جنگي غريبانه، جنگي تنها، جنگي بي سپاه و بي سلاح.
از جنگ بر مي گردي، خدا مي داند كه به جنگ رفته بودي. خاك روي پيراهنت را مي تكاند و نشان لياقتي به تو مي دهد. نشان لياقتش اما مدالي نيست كه بر گردنت بياويزي. نشان لياقت خدا تنها چند خط ساده است. خط‌هاي ساده‌اي كه بر پيشاني‌ات اضافه مي شود. و روزي مي رسد كه پيشاني‌ات پر از دست خط خدا مي شود.
آيينه‌ها مي گويند آن كس زيباتر است كه خطي بر چهره ندارد. آيينه‌ها اما دروغ مي گويند. دست خط خدا بر هر صفحه‌اي كه بنشيند، زيبايش مي كند.
***
جواني بهايي است كه در ازاي دست خط خدا مي دهيم. دست خط خدا اما بيش از اينها مي ارزد، كيست كه جواني‌اش را به دست خط خدا نفروشد!
(عرفان نظر آهاري)

/ 39 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلی ديوونه

بااااااااااااااااااااااااااااااران

بهار

سلام پوریا جون بيا پايين . . . . . . بدو . . . . . بيا سرکاری نيست . . . . . . . بيا ديگه . . . . . . باشه ، باشه ، الان مي گم . . . . . ۱ ۲ ۳ من بعد از ۲ ماه اومدم ... اپ كردم ... مياي كه نه ... تهنام نذاريا .... باباي

پريا

سلام مگه کار داشته باشيم با هاتون از حالتون باخبر شيم . .. آپ هم نکنين يه موقع

آتنا

ای دوست گاه بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی ...! ای قدیمی تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم آرزویم همه سرسبزی توست.

پوريا کلهر

کسی به لهجه ی بغضم هميشه می خندد... بی آنکه گریه هایم راشمرده باشی ،پشت اینهمه واژه مانده ایم که چه ؟...بیا و سنگسار مرا تماشا کن... همین که لحن کلمه هایت ساده است و خودمانی یعنی اینکه از مایی و همین برای من بس که منتظرت باشم...

علی

سلام به ياد آنچه خدا نمی خواهد به روزم و دعايی که خدايا تو بخواه .... يک نظر کاملا حلاله

طلبه اي از نسل سوم

سلام شما با نرم افزار خاصی طراحی قالب ها را انجام ميديد؟ آسمانی باشيد ياعلی

memol

زمان چه زود می گذره !!!

يه نفر

سلام آهنگ وبلاگتون نمی خونه خواهش می کنم درستش کنيد من خيلی اين آهنگ رو دوست دارم.

فطرس

چقدر عجيب بود برام پوريا.يعنی انقدرها تنبلی و ما نمی دونستيم؟!!!!