حکایت تقدیر ...

حکایت تقدیر ...

* به نام حضرت دوست؛
که هر چه داریم از اوست ...

* چه قدر وقفه و چه قدر بد! نوشتن رو همیشه دوست داشتم و دارم، حتی اگر قرار باشه خیلی ساده از خودم بنویسم. از اتفاق‌های خیلی عادی که داره میگذره و حواسمون نیست که عمرمون هست که داره میگذره. تو این مدت خیلی اتفاق‌ها افتاده، خوب و بد. بدترین و تلخ‌ترین، رفتن مامان بزرگ بود. شنبه 8 بهمن 91، حوالی ساعت 8 شب بود که مامان بزرگ تو بیمارستان کسری همه ما رو گذاشت و رفت. ای داد... سخت بود و هنوز هم سخت هست، ولی چرخ گردون تا بوده چنین بوده. جدایی من و مریم هم، 3 دی 91 تموم شد و به طور رسمی و قانونی و عرفی و شرعی از هم طلاق گرفتیم. خوشحالم که روزهای آخر دادگاه نرفتم و ندیدمش! دیگه حتی دوست نداشتم ببینمش، و چه قدر این حالت بد هست! یک نفر رو که باش زندگی می کردی، دیگه نخوای ببینی. بگذریم ... یا حق!

* امروز اولین روز کاری من هست در محل کار جدید؛ محک (موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) واحد روابط عمومی. همیشه محک یک فضای دوست داشتی و پُر از دوستان خوب بوده برام. اولین آشنایی من با محک بر می گرده به سال 78! اولین بار اسم محک رو از بچه‌های شبکه پیام شنیدم. هیچ آشنایی بیشتری نداشتم، فقط فهمیدم مرکزی هست برای کمک به کودکان مبتلا به سرطان. عضو شدم و تا همین پارسال هم حق عضویت پرداخت نکرده بودم. پارسال اردیبهشت ماه به خاطر درگیری‌های فکری که به خاطر بحث جدایی و طلاق برام پیش اومده بود، دلم می خواست از خودم دور بشم و ... یادم افتاد یکی از همکاران خوب و مهربان سابق آتیه سازان حافظ؛ امینه نیکخواه مهربان، محک هستن و خلاصه به خاطر مهر این عزیز، جدی‌تر وارد محک شدم و به عنوان داوطلب شروع کردم. فراتر از انتظارم بود، اصلاً محک دنیای عجیبی بود و هست. خلاصه اینکه به لطف مدیران نه چندان محترم شرکت آتیه سازان حافظ؛ مثل قدیمی «عدو شود سبب خیر؛ اگر خدا خواهد ...» به تحقق پیوست و به خاطر عدم نیاز به بنده، چند روزی بیکار بودم. چرخه گردون این بار خوب چرخید و یک اتفاق، این بار جدی‌تر من رو به محک رسوند و امروز شنبه 18 آبان 1392 اولین روز کاری من در محک بود. از اینکه اینجا هستم، در کنار دوستانی که هر یک دریایی از مهربانی هستند و چشمه‌ای از اجساس؛ زیباترین هدیه است برایم.

* مهم نیست مثل سابق خواننده داشته باشم، سابق‌تر هم به خاطر نظر خوانندگان نمی نوشتم. البته که از نظرهای دوستان خوشحال‌تر می شدم، ولی این بار می نویسم، چون حس خوب نوشتن را دوست دارم. امیدوارم نوشتن از هر دری، گرد غُرت را از اینجا پاک کند.

* نامه‌ات‌ که‌ به‌ دستم‌ رسید،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بیدارم‌ کرد. نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود که‌ نیمه‌شب‌ در خوابم‌ چکید و ناگهان‌ دیدم‌ که‌ بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ که‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌ای. رد‌ پای‌ تو روشن‌ است.
هر جا که‌ نور هست، تو هستی، خودت‌ گفته‌ای‌ که‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشانی. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزی‌ و روز.
گفتی‌ که‌ مهمانی‌ است‌ و گفتی‌ هر که‌ هنوز دلی‌ در سینه‌ دارد دعوت‌ است.گفتی‌ که‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظری‌ تا کسی‌ بیاید و از ظرف‌ داغ‌ خورشید لقمه‌ای‌ برگیرد.
گفتی‌ همین‌ است، آن‌ اکسیر، آن‌ معجون‌ آتشین‌ که‌ خاک‌ را به‌ بهشت‌ می‌برد. و گفتی‌ که‌ از دل‌ کوچک‌ من‌ تا آخرین‌ کوچه‌ کهکشان‌ راهی‌ نیست، اما دم‌ غنیمت‌ است‌ و فرصت‌ کوتاه‌ و گفتی‌ اگر دیر برسیم‌ شاید سفره‌ات‌ را برچیده‌ باشی، آن‌ وقت‌ شاید تا ابد گرسنه‌ بمانیم...
آی‌ فرشته، آی‌ فرشته‌ که‌ روزی‌ دوستم‌ بودی، بلند شو دستم‌ را بگیر و راه‌ را نشانم‌ بده، که‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهمانی‌ است. مبادا که‌ دیر شود، بیا برویم، من‌ تشنه‌ام، خورشید می‌خواهم.

(عرفان نظرآهاری)

/ 14 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
parssa habibi

:) agha webloget khanande dare edame bede man khodam hastam negaran nabash

مهوش جون

بابت اتفاقات بد تسلیت و بابت اتفاقات خوب تبریک. باید یه اشاراتی به چیزای دیگه هم میشددددددددددد

مهدی اکبراف

پوریا جان ایشالا در کار جدیدت که هم از نظر روحی و هم از نظر معنوی عالیست همیشه موفق و پیروز باشی ، آرزومند روزهای خوب برایت هستم

الناز

خیلی خوشحالم که دوباره می نویسی. امیدوارم چرخ گردون خوب برات بگرده. هر اتفاق بدی که تو زندگی آدم می افته فقط باعث میشه قویتر بشی و نکته مهم همینه. برای الماس شدن باید درد تراش جواهر ساز تحمل کنی.

محمد رضا

سلام پوریا جان وصف حالتو تو این وبلاگ خوندم خیلی زیبا بودتا ارزوی بهترینها برایت

محسن فراهانی

سلام به داداش گلم. منم خیلی خوشحالم که کار جدیدت رو دوست داری. فکر کنم اونجا قدرت رو بدونن. (منظورم مدیران اونجاست). هر جا که باشی موفق باشی. یه دونه ای

پریا

سلام..... زندگی پستی و بلندی زیادی داره ..... همش تجربه میشخ به شرطی که ببخشی و بگذری .. میدونستی با نبخشیدن نمیشه گذر کرد و در جا میزنی؟ !! دلم برا پریناز خیلی خیلی تنگ شده

پریا

راستی چقدر دام میخواست یه همچین جاهایی کار میکردم و یا لااقل یه ذره وقت داشتم داطلبانه کمی کار میکردم... ای دنیای نمیدونم چی چی

سارا

سلام... یاد اون وقت ها بخیر... امیدوارم اتفاقاتی که براتون افتاده خیر بوده باشه و روح مادربزرگتون شاد باشه ... و شغل جدید... مبارک باشه...

یوسف

سلام... هنوزم هست لحظاتی که دل هممون برای نوشتن و خوندن تنگ میشه مخصوصا تو همین وبلاگ ها که خاک هم میخوره امروز که یه چرخ کوچیک میزنی بیشتر دلت برای نوشته های دوستای قدیمت تنگ میشه... هرجا هستی در پناه خدا ... دیده بان برج مینو