این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم ...

* به نام حضرت دوست،
که هر چه داریم از اوست ...

* چقدر قشنگ! شب یلدا، شب عید هم بود (حالا اینکه تولد من هم بود رو میرسیم بهش). نمیدونم حواستون بود یا نه، از اول این ماه ، ماه شمسی و قمری با هم یکی شدن. یعنی اول دی با اول ذیحجه یکی بود. قشنگیش به این بود که شب یلدا، که شب اول ماه هم بود شب عید بود. روز اول ذیحجه سالگرد ازدواج تنها زوج معصوم دنیا، حضرت زهرا (س) و حضرت علی (ع) هست و خب شب اول ماه هم میشد شب عید. عید همگی + شب یلدا مبارک باشه :) تا باشه اینجوری عید باشه. (یواش یواش داریم یاد میگیریم اگر تاریخ رو شخم زدیم، به غیر از روایات متعدد شهادت، روایات متعدد عید هم پیدا کنیم)

* بعضی وقت‌ها وقتی خبر مرگ یک نفر آدم رو خیلی شوکه می کنه، نه میتونه گریه کنه و نه اینکه میشه کاری کرد. باورش سخته، به خصوص وقتی به غیر از یاد اون آدم (حتی اگر یادش فقط در حد حرف باشه) میدونی اینقدر نشانه هست که نتونی مرگش رو باور کنی. خبر مرگ ناصر عبداللّهی این جور بود برای من، فقط شوکه شدم. «ناصریا، او هم رفت ...» چقدر ساده! نمیدونم چی بگم، خیلی ناراحت شدم. شخصیت جالبی داشت، و برای همین خیلی خوشم میومد. کاش یه کم کمتر حرف‌های بیهوده رو بین خودمون می چرخوندیم که ناصر عبداللهی به خاطر ... بگذریم. آهنگی هم که فعلاً روی وبلاگ میشنوین، اسحاق احمدی (دوست ناصر عبداللهی) به یاد اون مرحوم خونده، قشنگه. خدایش بیامرزاد!

* و اما تولد .. چه خبر بود تولد ما! :) امسال گویا همه خبر دار شده بودن بنده در شب یلدا قدم بر زمین خاکی گذاشتم،‌ دیدین چه خبر بود شهر ؟! :) بسی شلوغ بود و بسی ترافیک‌تر. همه میخواستن شیرینی و کیک بخرن به مناسبت این میلاد :) تازه بازار آجیل و هندونه هم فطیر داغ بود. (به یاد مرحوم موحد: هندونیتم فطیر! هر چی هندونه داری میخرم حاجی، پولش رو هم میدم) خلاصه دیدنی بود شهر تهران عزیز در این شب. ما هم چون خان‌زاده‌ایم گذاشتیم مردم به شادی‌های میلاد ما بین خودشون بپردازند. و فقط یک سری خوانین و خواص رو فردای شب تولدمون دعوت کردیم که بیایند برای عرض تبریک :) البته قبل از این شب با شاهزادگانی در ظهر میلاد رفتیم برای صرف نهار :) یعنی خودمان هم نمیدانستیم چه خبره، ولی اساساً غافلگیرمان کردند این عزیزان! حالا جزییات بماند، هر چیزی را نباید هر جا گفت ;) فقط بدانید ظهر میلادمان بسی خوش ایامی بود، بسی فراموش نشدنی و به یاد ماندنی که شاید بی اغراق توان گفت بهترین ظهر میلاد :) و اما شب بعد از ظهر میلاد که بزمی برپا بود به غیر از سلطان صوفی مسعود بزرگ و بانو و ملکه پریناز و شاهزاده پیام و بانو، علیا مخدارت مادر بزرگ‌های عزیز هم بودند. (خان رستمیان که طبق معمول خواب بودند در آن ساعات شب و بزرگ خاندان صوفی هم که ... چقدر جایش خالی بود بین ما، خدایش بیامرزاد) باری... حنیف؛ خانِ ارم و بانو و شاهزاده سروش، رنجبر سلطان شکوفه سفلی و بانو [و شاهزاده در راهِ یل کرب و بلا] آمدند. از پیش‌تر پرنس مملی هم قرار بود از ایالات چهارراه پارک وی قدم رنجه کنند که به دلیل وخامت شرایط جوی خانه و خانواده، توفیق شرفیابی پیدا نکردند. در ضمن، نفیس بانوی کاشی هم قصد کرده بودند برای عرض تبریک از ظفر خدمت ما برسند، که ایشان نیز به همان دلیل وخامت شرایط جوی خانه و خانواده، ما را از نبود خود بسی خرسند کردند. زیرا همیشه بین ما و نفیس بانو اشکالاتی وجود دارد. (همه بانوانی که به نفیس نامیده شده‌اند مشکلات عدیده دارند، و الیته ناگفته نماند بانوی کاشی ما حسابشان با الباقی فرق دارد. خرده اشکالات فی ما بین فقط جهت مزاح است و لاغیر! نفیس بانوی کاشی حکم ملکه پریناز را برای ما دارند) بگذریم. تا آن جا که خاطر مبارکمان هست، جشن میلاد از حوالی ساعت 8 شب با حضور رنجبر سلطان (همان سلطان شوکفه سفلی) و بانو که صد البت یل کرب و بلا هم همراه مادر بود آغاز شد. با بدو ورود ایشان مکدر شدیم که همشیره سلطان ما را قابل ندانستند و مزین نفرمودند، بگذریم... دقایقی بعد نیز حنیف (همان خانِ ارم) و بانو و شاهزاده سروش محفل آرای جمع ما شدند. لیک به ناچار بنده همراه حنیف خان برای بازگرداندن ملکه پریناز (که برای امور شخصی بیرون از منزل تشریف داشتند) به فلکه سرو رفتیم که غزال بانو، از دوستان ملکه پریناز را هم زیارت نُمودیم. البته همراهی حنیف خان هدفی جز بلعیدن مَت نبود و ... (یادتات باشد هر رازی رو نتوان گفت). بعد از مراجعت به منزل، بر سفره رنگینی که بانو صوفی گسترانیده بودند حاضر شدیم که در همان ابتدای تناول، دق الباب کردند. ما هم به خیال تشریف فرمایی پرنس مملی چون تخمه‌ای بر آتش از جا پریدیم که ... نُمایان شد حضرت مهرداد؛ اشجع الممالک خان پایتخت میرداماد همراه نوعروسشان قدم رنجانیده‌اند و بنده نوازی. البته آرزو بانو، دوست دیرینه ملکه پریناز و همین طور خواهر معنویِ نفیس بانوی کاشی هستند، لیکن آن شب در هیبت بانوی اشجع الممالک زیارتشان کردیم که بس خوشنود گشیتم.
باری قصه دراز و مجال اندک؛ آن شب هم ولو با تاخیری 1 روزه در میلاد ما شبی بود عجیب. بسیار خوشنود گشتیم از اینکه چنان به شادمانی و خرسندی طی شد. باشد که رعایای ما نیز هر شبشان چنان باشد. به قول شاعر که می فُرماید: «این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم ...»

(: Pouria's Birthday Picture :)

/ 62 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله ريزه

سلام دوست گل...قرار وبلاگی که يادتون نرفته !!hami83.persianblog.ir به اميد ديدار همه عزیزان

پوريا بايد برقصه... از مامانش نترسه... ها ماشالا... برو وسط... ها... ؟!؟؟؟!!!!!!! ووی... ایششششششششششش بسه... بسه... حالم بد شد... بی جنبه!

ساکت

آخه اون کامنت قبلی کار کی ميتونست باشه جز من؟!

محبوبه

نمی خواين آپ کنيد؟! ۲ ماه هم بيشتر شد

Navik|imp

سلام ناویک 22 از تهران هستم وبلاگ بسیار جالب و متنوعی دارید اگر مایل باشید خوشحال می شم با هم تبادل لینک داشته باشیم لینک ما را با عنوان navik741 قرار دهید و برای ما لینک ارسال نمائید تا در لینک باکس دوستان وبلاگمان قرار دهیم با کمال تشکر ناویک...

سارا

آنکس که ميگفت دوستم دارد عاشقي نبودکه به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه ميرفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان ميکردم ميگويد :دوستت دارم

آنا

سلام نيستی؟ قبلا يک نظری تو وبلاگ من ميدادی؟آگه نظر ندی ناراحت ميشم منتظرتم.

سايموند

هر موقع تولدت تموم شد، يه خبری بده!